هلیا می ره شمال

هفت فروردین بود که محسن بعد از تماس با محل کارش متوجه شد که تا 14 فروردین تعطیل هستن . از اونجایی که یکسال بود به خاطر وضعیت من جایی نرفته بودیم یه دفعه تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم سمت شمال . خیلی اتفاقی دوست خوبم تکتم هم می خواستن برن آزاد شهر که ما هم باهاشون همراه شدیم .یکم نگران جاده - هوا - مسافرت با نی نی کوچولو بودیم ولی خدا رو شکر مشکلی نبود و خیلی خوش گذشت. هلیا اولین مسافرت زندگیش بود و تو این سفر خیلی خوب باباشو شناخت جوری که وقتی اسم بابا می یومد به محسن نگاه می کرد . خیلی خوبه که جلوی چشم آدم رشد می کنه بزرگ می شه و یه روزی به خودمون که بیایم می بینیم انقدر بزرگ شده که دیگه باور نمی کنیم اینقدر کوچولو بوده. خلاصه با اینکه هوا سرد بود و نمی شد تو ی آب رفت چند رفتیم کنار دریا و از این چند بار یه بارش هلیا خانوم بیدار بود که تونست دریا رو با همه بزرگی و وسعتش ببینه . ولی جالبش اینجاست که موج ها بیشتر نظرشو جلب می کردن و با نگاهش اونها رو دنبال می کرد . 2 روز موندیم بعد هم برگشتیم دوباره می گم (خیلی خوش گذشت )


هلیا می ره شمال
